شکلک1
شکلک 2
شکلک 3
شکلک 4
شکلک 5
شکلک 6
تیر 89[21]
مرداد 89[10]
شهریور 89[11]
مهر 89[15]
آبان 89[6]
آذر 89[7]
دی 89[1]
بهمن 89[11]
اسفند 89[4]
فروردین 90[8]
اردیبهشت 90[15]
خرداد 90[12]
تیر 90[8]
مرداد 90[14]
شهریور 90[8]
مهر 90[3]
آبان 90[5]
آذر 90[1]
دی 90[2]
بهمن 90[4]
اسفند 90[1]
پایگاه عاشورا
اهل البصر
مرکز تخصصی مهدویت
درس هایی از قرآن
البحرین
بحرین
BAHRAIN
چکه چکه انتظار
مجله پارسی نامه
تلخندک
آموزش تصویری احکام
مدیر پارسی بلاگ (آقای فخری)
آرشیو پیوند روزانه [13]
چهله نشینان
سامــع سوم (تبسم بهار)
بوی هجرت می آید (مهـــاجر)
یک جرعه آسمان
سایبر نوشت های یک کامپیوتری
نوشــته های من (رمیصا)
نجوای شبانه
شــــوق پرواز (ترنـــــم بهاری)
خانه کوچک ما
غذاکـده خانـــــگی بهار
سه نقطه...
زندگی روی سیاره زمین
کوچـــه ای برای گفتن
یاس و آفتابگردونش
زیـــر یــک سقــف (زینب سادات)
منتـــــــظر روشنی
من و زهرای خوبم
غیر منت ظره
بــــــــــــوم دل
سیدیوسف و سیدحسام کوچولو
آشپزی رنگین
آســمونیـــا (فطروس)
کسی مرا نمی شناسد
نـــــون وَ الْقَــــلَمِ
رودراوی
قصر شیرین
قــــــــاب نگاه من
ســــــر درون
دخترانه
نیم نگاهی به آسمون
ماهی کوچولو
شهابیه
اتحاد اسلامی، بیداری جهانی1
ملکوت مریم
عطر ریحان
دلداده ماهیم، چشم به راه آفتاب
اتحاد اسلامی، بیداری جهانی2
تولید ملی
آخر ما هم دیگه بنده ایم؟!
امروز در حرم
بد بهترست یا بدتر؟
اولین پست سال
آخرین پست سال
عناوین یادداشتها[169]
چکه چکه انتظار36
اینترنت، تو یار ما باش
خیالم که دیگر مهندس شدم
از همه رنگ
در حرم...
آغاز و پایان یک دیدار
دیه کامل 90 یا 250 میلیون تومان؟
ای رجب!نورانی ترین رجب باش...
خاطره ای به شیرینی اولین مربا!
به مناسبت باران امروز
رفتن من، آغاز دیگران
ورود مهمان ناخوانده از پنجره!
اول ، چی؟
در جستجوی خوشبختی!!!
ماشین سواری
دیدار همقطاران
پای قصه های عزرائیل!
دا...
دنیای بدون علی...
من چندمی هستم؟
دفاع...
محدود، ممنوع، تهدید...چیکار کنیم؟
آخرین منزل هستی...
از آمریکا چه میخواهی؟
شرح حالی مختصر
از مشکلات و موانع ، بعنوان ابزاری برای پیشرفت استفاده کنیم !
همکاری با دین ستیزان
کار+زن
اولین پست سال
بد بهترست یا بدتر؟
امروز در حرم
آخر ما هم دیگه بنده ایم؟
_مدادرنگی!
_ممممممم
_پاشو نماز!
_خوووو
_مدادرنگیییییی
_هومممممممممم
_پاشو دیگه!
_باشه...
بعد هم شل و ول از جا برخواسته ، انگار میخوای واسه عمه ات نماز بخونی!
و امروز... در اتاقم یهویی باز میشه، صدای داداشمه...
_مدادرنگی
_ممممممم
_پاشو مامان حالش بهم خورده، ببریم بیمارستان...
_هااااااا؟!
برخواستن مدادرنگی رو باید می دیدید که گلوله هم از پرشش در عجب موند! ذره ای خواب تو چشماش باشه؟ گیج باشه؟ اصلا و ابداااا...
حالا دیگه نوبتش بود! خدا جون، الهی قربونت برم، مامانم چرا اینجوری شد! تو دنیا کسی عزیزتر از مادرم برام نیست!... یا علی، یا زهرا، یا حسین... الی آخر!
جواب آزمایش: مدادرنگی! یادت باشه توی راحتی چقدر به خدا توجه داری ، توی سختی چقدر...دیگه با چه رویی...؟!
*دعا کنید مادرم به زودی سلامتش رو بدست بیاره. البته به گفته ی پزشکان چیز زیاد مهمی هم نیست. ولی اونطور که علائمش دوسه باری مادرم رو تا سرحد مرگ هم پیش برده، علی رغم نظر پزشکان خیلی نگرانم.
* آخه این چه اخلاقیه داره مادر من! نصف شب فهمیده حالش بده، رفته آشپزخونه، نیمچه بیهوشی شده افتاده، سرشم خورده به اشیاء دوروبر، خودش هم به هوش اومده... بازم صدامون نکرده، منتظر شده لااقل اذان بشه بعد!!!!!... چندین و چند ساله روش کار کردیم این اخلاق رو بذاره کنار ،هنوز موفق نشدیم!
*با اینکه رشته ام رو دوست دارم، امروز برای اولین بار آرزو کردم کاش میرفتم پرستاری!
*در خانه نام دیگری داریم، مدادرنگی نمی باشیم:)
ساعت 3، گوشه ی صحن انقلاب ، بعد از خواندن زیارت نامه، مشغول تماشای گنبد و اس ام اس و تک زدن برای دوستان (ترنم و ساقی و سنا) ، یهو در بسته ای باز میشه، یه خادم، با روپوش سفید، باید آشپز باشه! با رویی خندان سلام و احوالپرسی می کنه و مقداری غذای حرم میگیره جلوم میگه این قسمت شماست. بعد هم میره... غافلگیر میشم در حد تیم ملی! ...
دوباره رو می کنم به گنبد... آقا بازم شرمنده کردی...
لحظاتی بعد دوباره در باز میشه، میاد و این دفعه یک بسته چایی و مقداری قند دستش هست ، بازم میگه قسمت شماست...
رو می کنم به گنبد ، امام رضا؟!!! همینجا میشینم دیگه بلند نمیشماااااا... :)
از بقیه مشهدی ها خبر ندارم ، ولی ما که مقیم مشهدیم ، سال در دوازده ماه غذای حرم گیرمون نمیاد! واسه ی همین امروز واقعا برام خاطره شد...
درجه سختی ترک گناه ممکنه برای آدم های مختلف به نسبت شرایط شون متفاوت باشه. حتی نسبت اعتقاد و علاقه ترک هم متفاوته. اونایی که بی اعتقاد هستند که هیچی... از هفت دولت آزاد و خودشون رو محدود و اسیر چیزی نمی کنند... ( مثلا در بند خودشون و خواسته هاشون باشند، اینا اسارت نیست مثلا!) ... ولی اونجا باید متعجب شد که کسی از نظر عقیدتی بدک هم نیست، باید علاقه ای برای ترک گناه هم درش وجود داشته باشه، ولی گناهی بسیار احمقانه رو مرتکب میشه، از اونایی که آدم خیلی راحت راحت میتونه مرتکبش نشه! و درصورت انجامش حتی لذتش رو خودش هم نمیبره، اشخاص دیگه خواهند برد و گناهاش به پای این بدبخت هم نوشته میشه! مثل چی؟ مثل کپی و تکثیر کردن انواع و اقسام فایل های صوتی و تصویری بسیار غیر مجاز! منظورم کسانی نیستند که از این راه کسب درآمد می کنند و به تعداد زیاد منتشر می کنند. ولی حتی اگر یک نفر یک عدد سی دی بده به دونفر و اون دو نفر به چهار نفر و اون چهارنفر به ... و این روال ادامه خواهد داشت...
و چه کسی مدعی هست که در گناه کردن اونا ، نفرات قبل شریک نیستند؟! حالا بماند که این وسط ممکنه طرف بمیره و گناهان رو بعد از خودش هم برای خودش بفرسته...
واقعا کپی نکردن برای کسی کار سختیه؟!
و چقدر از این دست گناهان زیاد داریم...
خدا کمک کنه که اگه لااقل داریم گناهی رو مرتکب میشیم ، همونجا پرونده ی اون عمل بسته بشه، که انتخاب بد از بدتر بازم غنیمته...

هنوز موفق نشدم قلاده های طلا رو ببینم. امیدوارم مثل اخراجی های 3 نباشه!!!
یکی به من بگه وقتی مثلا رتبه 29 زدن واست، واسه چی توی مجله اسم یه نفر دیگه رو جلوی 29 زدن؟! 
اینو من خودمم هنوز خوب نگاه نکردم، گذاشتم هرکی دوست داشت ببینه. ولی یه خوبی پارسی بلاگ تا حالا داشته که من به عنوان کسی که به هرسرویس دهنده یه سر زدم و تجریه وبلاگ داری رو کمابیش توی هرکدوم داشتم، از این نظر پارسی بلاگ رو از بقیه مجزا می کنم. اینکه اکثر نویسنده های پارسی بلاگ قشر تحصیلکرده و فرهیخته و سالم هستند. و این خصوصیت پارسی بلاگ را بسیار دوست میدارم :)
ایام نوروز امسال در ولایت سر شد. ولایتی که قبل از این علاقه ام به آن بیشتر بود. ولی حالا بیش از پیش به مشهد است و مشهد... آن یکی به هزار و یک دلیل کمی از چشمم افتاد و این یکی به همان نسبت به چشم آمد... ولایت صفای قدیم نداشت، دلایلش بماند...
تعطیلات نوروزی امسال بدک نبود، آن هم به خاطر بازدید از نقاط دیدنی شمال مثل ماسوله و قلعه رودخان فومن و... ولی احساس می کنم در این شرایط مشهد جونم برای سر کردن تعطیلات بهترین انتخاب بود. همونطور که قبل از سفر هم احساس کرده بودم! هنوز در سال جدید حرم نرفتم، ولی لحظه ی تحویل سال از تلویزیون دنبال می کردم و چقدر دلم میخواست در جمع اون آدم های هم عقیده و دوست داشتنی باشم...
هرچند که تاریخ مصرفش تمام شد ولی جهت ثبت در حافظه ی وبلاگم این هم عکس هفت سین امسال که به دلیل همراه نبودن وسایلم و امکانات، ساده تر از پارسال در خانه مادربزرگ چیده شد. به اصرار دختر دایی کوچکم که تا قبلش مخم رو خورد از بس گفت آبجی یه چی درست کن ، این حاجی فیروز رو براش سر هم کردم و شش سین ازش آویزون کردم، چقدر هم بچه ذوق کرده بود...

پ ن: بسوزد پدر ماهواره...

نظردونی ()